محمد
محمد صوز محمد صیام پنج روز مانده تا بهار یعنی در روز بیست و چهارم اسفند هشتاد و شش به دنیا آمد!
قرار بر این بود که زایمانم بصورت طبیعی انجام بشه اما بعد از چندین ساعت درد کشیدن طاقت فرسا
در نهایت سزارین شدم. از نظر روحی وضعیت مناسبی نداشتم، همه برنامه ریزی هامون بهم ریخته بود.
کنار آمدن با وضعیت موجود اوایل خیلی سخت بود، اما الان خدا رو شکر همه چی خوبه!
صیام حالش خوبه و الان گرفته راحت خوابیده! حمل بر تعریف نشه، پسر خیلی شیرینیه!!
از همه ی دوستان خوبم که در این مدت جویای حالم بودن خیلی خیلی ممنونم.
سلام(البته با کلی شرمندگی)خدمت دوستان عزیزم
ببخشید به خاطر این غیبت طولانی! ما هر دومون خوبیم٬ منظورم من و پسرمه! ایشون هنوز به دنیا نیومدن قراره اول فروردین تشریف فرما بشون(البته امیدوارم). اسمش هنوز قطعی نشده حتمن در صورت قطعی شدن بهتون خبر میدم... دیگه اینکه ملالی نیست جز دوری دوستان... از دور همه تون رو می بوسم.
مشکلات نگارشی این متن را به بزرگی خودتان ببخشایید!
امروز سر كلاس ضعف كردم، براي چند لحظه هيچ جا رو نتونستم ببينم،چشمام سياهي رفت و رنگم مثل گچ شده بود، بلاخره كارم به خوردن آب قند كشيده شد.آخه امروز خيلي خسته شدم اما واقعيتش اينه كه هر چي بيشتر تلاش مي كنم احساس مي كنم كه كمه!
نگفتم براتون؟!! من و ني ني م سه روز در هفته رو از ساعت هفت صبح تا هشت و نيم شب سر كلاس كنكوريم، دوباره از صفر شروع كرديم با هم! قراره به مامانش كمك كنه تا مامان سال آينده اون رشته اي رو كه مي خواد در دانشگاه ادامه بده!! بايد از همين الان تلاش و كوشش رو ياد بگيره!
هنوز نيامده تمام وجودم رو داره تسخير مي كنه،دارم احساسش مي كنم با تمام سلولهاي تنم! تغييراتي كه هر روز در جسمم به وجود مي آيد...لبريز از حس مادر شدنم...چه حس شيريني...
عزيزترين من به دنيا بيا و با آمدنت شادي زندگي مامان و بابا رو دو چندان كن!دلم براي ديدن صورت قشنگت، براي دستهاي كوچولوت لك زده...
دوشم نويد داد عنايت كه حافظــــــــــا
بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم
هميشه معتقد بودم (البته تا اين چند روز پيش) كه انسان اگر خودش بخواهد و اراده كند، مي تواند بر تمام مشكلات غلبه كند. روز شنبه رفتم براي ثبت نام در كلاس كنكور، چيزي حدود يك ميليون تومان به حساب موسسه واريز كردم تا بتوانم در اين كلاس ها شركت كنم! پدر پيري با دخترش آمده بود ثبت نام و مي گفت كه فقط پنجاه هزار تومان دارد اگر كه امكانش باشد فعلن همين مقدار را از او قبول كنند تا دخترش بتواند در كلاس ها شركت كند، بقيه پول را قسطي به موسسه پرداخت مي كند.خانمي كه مسول ثبت نام بود و تا آن موقع با لبخندي شيرين به سوال هاي مراجعه كنندگان پاسخ مي داد با عصبانيت گفت كه نمي شود آقا براي من مسوليت دارد حداقل بايد نصف هزينه كلاس ها را به حساب واريز كني تا ببينيم براي بقيه ي آن مي شود كاري كرد يا نه؟
براي من هم تهيه اين پول چندان آسان نبود، اما به هر حال من اين پول را پرداخت كردم. براي همين درك نگاه عصباني پيرمرد با ديدن فيش مبلغ واريزي به من كار مشكلي نبود. دارم به موضوع انشاي دوران مدرسه ام فكر مي كنم، همان موضوع انشاي معروف "علم بهتر است يا ثروت"و به اينكه آن دختر آن روزها علم را بهتر و برتر مي دانسته يا ثروت را؟ و الان كه به خاطر ثروت از كسب علم محروم مانده چطور فكر مي كند؟
چقدر اين روزها تلخم...
مي خواستم در مورد تجمع 22 خرداد پارسال بنويسم و اينكه چطور شد مني كه پارسال خودم را به هر آب و آتشي زدم تا بتوانم در اين مراسم شركت كنم،حتي يادم نبود كه چند روز پيش درست يكسال از آن تجمع و حواشي آن گذشته ... چطور توانستم فراموش كنم كه در آن روز چه بر خواهرهاي من گذشت؟!! اما فراموش كردم و فراموشي از نظر من گناهي ست نابخشودني!
تصميم گرفتم تا فراموش نكردم(!!) در مورد انتخابات مجلس هشتم و اينكه بلاخره چكار خواهيم كرد، بنويسم. واقعيت اينكه نمي خواهم/نمي توانم در اين مورد بي تفاوت باشم! درباره ي اين پست وبلاگ خانم مسیح علی نژاد با شوهرم حرف زدم، او هم از سال 76 گفت و دوران دانشجويي خودش و اينكه تا نصفه هاي شب در ستاد تبليغاتي " محمد خاتمي" با دوستانش بيدار مي ماندند و بعضي از شبها هم همانجا مي خوابيدند، چون به كارشان ايمان داشتند. از خاتمي مي گفت و شور و نشاطي كه آن روزها همه را دربر گرفته بود، از "زندگي سبز" و مقنعه هاي سبز و از گل هايي كه روز آخر تبليغات بين مردم پخش مي كردند. وقتي از گذشته مي گفت چشمهايش برق مي زدند. او با اينكه خسته ست و با اينكه حرفهايش گاهي اوقات بوي ياس و نااميدي مي دهد، اما از برق چشمهايش معلوم است كه هنوز به جان گرفتن دوباره ي اصلاحات اميدوار است. من هم اميدوارم، اميدوارم به جان گرفتن دوباره ي خاطرات شيرين 15سالگي ام، وقتي كه براي اولين بار راي دادم و اين احساس شيرين كه من هم يكي از آن بيست ميليون نفري بودم كه در انتخاب خاتمي نقش داشتند. براي من مهم نيست ديگران در اين مورد چه قضاوتي دارند، "سيد محمد خاتمي"در زندگي من چيزي از يك اسطوره كم نداشت.
مدام با خود تكرار مي كنم
" قوي باش گلاويژ! از زخم زدن ديگران نترس.
اگر آنها بر تو زخم مي زنند، خودشان زخم بزرگتري بر دل و جانشان هست!
قوي باش..."
"گروهي از فمينيست ها روان درماني را روشي محافظه كارانه مي دانند كه به جاي تغيير ساختارها به دنبال سازگار كردن فرد است. اينان معتقدند كه خشم و درد زنان نشانه ي بيمار بودن آنها نيست، بلكه بيان قابل درك نيازهاي آنان است. فيليس چسلر در زنان و جنون(1972) اين نقد فمينيستي را بدين شكل خلاصه مي كند كه مردان براي حفظ سيادت خود زنان را به جنون مي كشانند." (ماهنامه ي زنان شماره ي 144 )
زن مرا مي رقصد
زن مرا مي پرسد
زن مرا مي خواند
زن مرا مي فهمد
من به زن مي گويم خانه ات يادم هست
وقت خوب گريه "شانه ات" يادم هست
دست زن زيبا نيست
دست زن ناياب است
دست زن مي رويد
شب،شب مهتاب است!
ديشب يك گزارش تصويري مستند از خودسوزي زنان در ايلام و جوانرود (يكي از شهرستان هاي كردنشين استان كرمانشاه) ديدم، واقعن تكان دهنده بود! يك گزارش كامل از اين كه چطور جان يك زن به راحتي قرباني كج انديشي و شرايط سخت زندگي تحميل شده از طرف ديگران مي شود.
تلاش كردم تا در اين زمينه اطلاعات بيشتري به دست بياورم اما متاسفانه چيز خاصي پيدا نكردم، چون در اكثر موارد خانواده هاي اين زنان به خاطر حفظ آبرو و احيانن جلوگيري از ايجاد دردسر براي ديگر اعضاي خانواده (بيشتر مردان) از گزارش خودسوزيها به شدت امتناع مي كنند و عجيب اينجاست كه زنان بيشتر از مردان در اين پنهان كاري نقش دارند! كاش مي شد كار بيشتري در اين رابطه انجام داد!
بايد از پرستو دوكوهكي عزيز ممنون باشم كه "ژيلا حسيني" اين شاعر باارزش کــُرد را به ياد من آورد!
شايد (از ژيلا حسينی)
از آينهام بپرس
از شانهام
از بالشام
و از آن چراغخواب غمگين بپرس
که شب و روز چند بار
مهربانیات انارِ دلام را میفشارد
و شيرآبهی عشقِ سرخات
گناهام را رنگآميزی میکند؟
و چند بار
جملهی «جانام دوستات دارم»
بیصدا لبهايم را تکان میدهد؟
فراخوانده بودند
چرا سر از مجلس ختم در آورده ام؟"
نمي دونم چرا با اومدن فصل بهار احساساتم فوران مي كنه! حال خوبي دارم يه جورايي سرمستم،سر خوشم...دلم مي خواد بي دريغ به همه محبت كنم و همه رو با خودم توي اين خوشي شريك كنم، دلم مي خواد برم توي كوه و دشت و ساعت ها كنار يه گل بنشينم يا به صداي آب گوش بدم، موهام رو به دست باد بدم تا باد اونها رو نوازش كنه... حس عجيبيه انگار كه تازه به دنيا اومدم يا اينكه خون تازه ايي توي رگهام جريان پيدا كرده! دوباره و هزار باره عاشق مي شوم. شوهرم مي گفت:" كاشكي كه هميشه بهار بود گلاويژ!"
*ديشب يه بچه مارمولك بيچاره كه راهش رو گم كرده بود، مهمون ما بود. اما متاسفانه ما رسم مهمان نوازي رو به جا نياورده و اجبارن ايشون رو از خونه بيرون كرديم. البته بنده در اين امر هيچگونه دخالتي نداشتم و تمام صحنه تعقيب و گريز شوهرم و مهمون ناخونده مون رو از بالاي اوپن آشپزخانه ناظر بودم!!
در هوس خيال او همچو خيال گشته ام...
وقتي اين عكس رو توي وبلاگ خانم "مسيح علي نژاد" ديدم تا ساعت ها نمي توانستم قيافه اين بچه رو فراموش كنم. ياد وقت هايي افتادم كه دور از مادرم مجبور بودم با خانواده ي عموم زندگي كنم. چون دادگاه حضانت من رو بعد از پدرم به عموم داده بود، وقتي كه براي رفتن با مادرم التماس مي كردم تقريبن توي همين سن و سال بودم. اگر چه دوري من از مادرم چند ماه بيشتر طول نكشيد و مادرم با تحمل سختي و مشقت فراوان بلاخره توانست رضايت عموم و دادگاه رو براي گرفتن حضانت من به دست بياره، اما خاطره ي همين چند ماه دوري در ذهن من چنان نقش بسته كه هيچوقت قادر به فراموش كردن آن نيستم. آن روزها غم دوري مادرم چنان بر شانه هاي كوچكم سنگيني مي كرد و نمي دانم چرا اين عكس آن روزها را براي من دوباره زنده كرد!
ديشب در بخش خبري20:30 گزارشي كه با دوربين مخفي از برخورد با زنان و دختران بدحجاب گرفته بودند رو ديدين؟ مامورهاي اين طرح آنقدر "گلم" و "خانمم" و "عزيزم" به كار بردند كه من يكي خودم به شدت تحت تاثير قرار گرفته بودم و به اين عكس و به همه آنچه كه در وبلاگ ها ديده و يا خوانده بودم شك كردم!
*بعد از اينكه يكي دو هفته اي رو با سرما خوردگي گذروندم،امروز گفتم بروم بيرون يه هوايي بخورم، از ترس تا آنجايي كه امكانش بود(!!) شلوارم را پايين كشيدم تا مبادا كسي به كوتاه بودن آن گير بدهد، اما مثل اينكه فقط در تهران با بدحجابي برخورد مي كنند اينجا هيچ خبري نيست و شهر در امن و امان است!
**محض رضاي خدا يكي بگه توي اين مملكت چي داره مي گذره ؟
"من آن موجم كه آرامش ندارم
به آساني سر سازش ندارم
هميشه در گريز و در گذارم
نمي مانم به يك جا ، بيقرارم
سفر يعني من و گستاخي من
هميشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن
من از تبار دريا
از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهايي
حصار بي حصارم
ساحل حصار من نيست
پايان كار من نيست..."
دلم مي خواهد اين امكان رو داشته باشم كه دنيا رو با چشم هاي خودم ببينم و لمس كنم و لذت ببرم! با تك تك سلولهاي بدنم لذت اين گشتن و ديدن رو احساس كنم. بايد احساس بي نظيري باشه!
واقعيتش حكايت اين كامپيوتر ما مثل خودمون شده، يه روز ويروسي مي شه، يه روز ويندوز اصلن بالا نمي ياد و بلاخره يه روز كلهم كيسم مي سوزه!! اتفاقه ديگه چيكارش مي شه كرد، باور كنين همين ديروز كيسم رو تعمير كرده و تر و تميز پس آوردند، يه روز كه بهش استراحت داديم و امروز اگه خدا بخواد (و البته فكر درست كردن نهار و شام و مرتب كردن خونه و گله گزاري هاي ديگران كه چرا نيستي و چرا زنگ نمي زني و الي آخر بذاره) مي خوام لااقل يه پست براي اين وبلاگ بيچاره ام بنويسم. به هر حال دوستان كم كاريم را به بزرگواري خودتون ببخشيد! هر چند بعيد مي دونم اينجا غير از "پونه" دوست ثابتي داشته باشه!
"خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي ؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره را
و بهاران را باور كن."
