یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384
از نو شدن سال متنفرم٬از تظاهر به شاد بودن گریزانم....خدایا این چه برزخیه که من توی اون گرفتار شدم!
نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 10:32 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه ششم اسفند 1384
خيلي عصبانيم آنقدر عصباني كه دلم مي خواد سرم را محكم بكوبم به ديوار.من چه مرگمه؟ بي برنامه ام، بي هدفم، دلم رو با رويا هاي احمقانه ام خوش كردم. مثل کنه چسبيدم به اين دنياي مجازي لعنتي.چهار تا كتاب خووندم ،چهار تا وبلاگ ديدم فكر مي كنم خيلي ديگه حاليمه! به قول استادم دارم اظهار فضله مي كنم. لعنت به منو، وبلاگمو، افكارمو ، بحرانامو! كسي جايي رو سراغ داره كه من برم اونجا دور از همه چيز و همه كس يه نفسي بكشم؟ حالم داره از همه چيز بهم مي خوره. به اين مي گن يه قات زدن درست و حسابي!
نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 1:44 بعد از ظهر | لینک
|
