تبليغاتX
گلاویژ
اتاقی از آن من

بین کتاب و گل و فیلم و موسیقی و مجسمه و وبلاگ و یادگاری های کوچیک و بزرگ و یه عالمه خاطره که گذشت روزها نه تنها کمرنگشون نمی کنه بلکه هر لحظه زنده تر از قبل می شن زندگی می کنم. خلوتی برای خودم ساختم دیدنی! زندگیم بیش از هر وقتی آرام و با ثباته! رضایت و آرامش رو می تونم تو چشمهای همسرم ببینم و من دارم از این آرامش انرژی می گیرم. این نشون دهنده اینه که دنیای درونیم قویتر از قبل شده من دارم اینجا مثل همه آدمهای دیگه زندگی می کنم به خواسته ها و علایقشون احترام می ذارم٬برای همسرم توی زندگیم چیزی کم نمی ذارم و در عین حال دنیای درونی خودم رو هم دارم من دارم خیلی از چیزها رو درونی می کنم تا بتونم به زندگی عادیم ادامه بدم ٬هیچ چیز رو از دست نمی دم اونا توی درون من برای همیشه باقی می مونن!

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 10:37 قبل از ظهر | لینک  | 

حرکت خیلی خوبی در رابطه با زنان استان هرمزگان صورت گرفته است.یه سر به وبلاگ سیاورشن بزنید!

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 11:26 قبل از ظهر | لینک  | 

آخر اين هفته رو با شوهرم رفتيم مسافرت.بلاخره موفق شدم كوه و غاري را كه مدتها پيش آرزوي ديدنش را داشتم از نزديك ببينم.  واقعا بي نظير بود!

چه حس خوبيه وقتي كه ازحمايت عاطفي كساني برخوردار مي شي كه مي دوني دوستت دارند!

چه حس خوبيه وقتي كه تلخ نيستي، وقتي كه اين فرصت رو مي دي تا روحت با نوازش ديدن از طرف عزيزانت زخم هاش رو التيام ببخشه!

وقتي كه با حرفها و افكارگزنده عزيزترين كسانت رو آزار نميدي!

وقتي كه اميد داري به اينكه فرداي تو بر بارتر از امروزت باشه و مي دوني براي اين كه در آينده زني آگاه و متكي به نفس باشي، براي اينكه ثابت كني كه از پس بحرانهاي شخصيتي و روحيت برمياي و براي به دست آوردن جايگاه به حق خودت، بايد اراده داشته باشي، تلاش كني. موانع زيادي در پيش روست اما نبايد ترسيد. بايد قوي بود، واقع بين بود!

 

 

پ.ن*از اين به بعد با ادب مي شوم. متاسفم!

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 5:51 بعد از ظهر | لینک  | 

پرده رو کنار زدم٬ داره بارون می باره! کسی می گفت بعضی وقتا وجود یک هدف توی زندگی دلیل بر نارضایتی از وضع موجوده... شاید به خاطر اینه که من اینقدر هدف توی زندگیم دارم... بین اون چیزی که هستم و اون چیزی که می خوام باشم شکاف عمیقی ست و حتما به این دلیله که اینچنین دچار تعارض شخصيتي شدم!!

ديشب خون بالا آوردم...به خودم وعده رسيدن روزهاي بهتري را مي دهم!

 

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 2:5 بعد از ظهر | لینک  | 

 پست" معذرت می خواهم ولی لطفا مراقب باش! "را در وبلاگ خوابگرد همین الان خواندم(قسمت و اما بعد آن را کامل بخوانید)به نظرم خیلی جالب بود.

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 2:1 بعد از ظهر | لینک  | 

"من برای ساکن موندن ، برای راکد شدن و راکد موندن ، استعداد شگرفی دارم . من بیشتر وقت‌ها در پایین‌ترین لایه‌های وجودم هیچ تمایلی به تغییر یا جا‌به‌جا شدنِ رویدادها ندارم .می‌شه گفت محافظه‌کارم ، منظورم از نظر اجتماعی و سیاسی و این‌ها نیست . دقیقن در پایین‌ترین لایه‌های بودنم. ولی حرف‌هام البته خیلی نشون نمی‌ده که به راحتی در دسته‌ی آدم‌های طرفدار حفظ وضعیت موجود می‌گنجم ! به هر حال معمولن اینرسی سکون من خیلی بالاست .شاید این‌که یکی از تواناییم‌ها بی‌خیال شدن‌ِ به‌یک‌باره و ویران‌گر هست هم از همین روست ! بی‌خیال می‌شم چون توانایی ادامه دادن ندارم . چون داره کم‌کم اون انرژی می‌ره بالا ، می‌ره بالا ... اون‌وقت به‌یک‌باره تصمیم می‌گیرم همون جا که هستم بمونم به قیمت این‌که هر چی تا حالا رشته بودم پنبه بشه ...
گاهی همین انرژی سکون باعث می‌شه دچار این توهم بشم که جسارت بریدن از خیلی چیزها را دارم !
.....

پ.ن
من یک ضعیفه‌ام ؟ من یک ضعیفه‌ی منفعلم ؟ من یک ضعیفه‌ی فاعلم ؟ من یک ضعیفه‌ی مفعولم ؟ من یک محافظه کارم ؟من یک دیوونه‌ام ؟ من یک بی‌اعتماد به‌نفسم ؟ من یک قائم به ذاتم ؟ من یک ایده‌الیستم ؟ من یک کمال خواهم ؟ من یک مازوخیستم ؟ من یک آدمی‌ام که بی‌گاه فکر می‌کنم ؟ من یک آدم خجالتی‌ام ؟ من یک آدم زیاده‌خواهم ؟ من یک آدم خودخواهم ؟ من یک خودشیفته‌ی زاقارتم ؟ من یک رویابافم ؟ من یک آدمی‌ام که برخلاف ادعاهام همه‌ی آدم‌ها را و همه‌ی رفتارهاشون را از پیش تعریف می‌کنم و در قالب‌های خودم می‌چینم تا به‌وقتش حال خودم را بگیرم؟ تا به محض این‌که کنشی از کنش‌گری دیدم تعبیرهای از پیش‌آماده‌ام را بیرون بکشم و پشت هم ردیف کنم اون‌قدر که توانِ هرگونه کنش مثبت ازم گرفته بشه ؟ من یک آدمی هستم که آدم‌ها را طراحی می‌کنم ؟ ولی اون‌ها به ندرت به طرح‌های من اعتنا می‌کنن چون اصولن از طرح‌های من بی‌خبرن یا نمی‌تونن و یا نمی‌خوان هم‌قواره‌ی طرح‌های من باشن ؟ من چرا نیاز به هل داده شدن دارم ؟ چرا سنگم ؟ چرا برای حرکت نمی‌تونم خودم ، خودم را هل بدم ؟ چرا دیگران و محیط دور و برم این‌قدر بر من مسلطه ؟ چرا من نمی‌تونم خودم را رها کنم پیش از این‌که دیگری کمکم کنه ؟ من یک ضعیفه‌ام ؟ من یک ضعیفه‌ی منفعلم ؟...؟"

اين مطلب رو از اينجا برداشتم ٬واقعا نتوانستم از آن بگذرم.گوسبندانه وبلاگ خيلي جالبيه! من كه خوشم اومد...

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 11:14 قبل از ظهر | لینک  | 

"من همه جا و به خاطر همه چیز رنج می برم"

"نیچه"

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 10:31 قبل از ظهر | لینک  | 

نمي دانم چرا وقتي كه مطالب پست قبلي را دوباره خواندم گريه ام گرفت! حيف از صورت معصوم و زيباي دختر بچه سيزده چهارده ساله اي كه خودش را به شكل عروسك هاي باربي درآورده بود...حيف از زني كه چون به يك ميهماني با حضور همكاران شوهرش و همسرانشون دعوت شده بودند، براي اينكه شوهرش بهش افتخار كنه روي قسمت هاي مختلف بدنش نقاشي مي كرد...چرا من دارم گريه مي كنم؟

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 8:25 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز عصر به يك آرايشگاه زنانه رفتم!  خدا را صد هزار بار شكر كه من با اين چشم هاي ريز ، دماغ دراز، صورت لاغر ، پوست زرد و موهاي زبر كه مثل سيم ظرفشويي است، هيچ بويي از زيبايي نبردم. خدا را شكر كه من هيچ عشوه گري و طنازي بلد نيستم، خدا را شكر كه من لااقل براي سر بلند كردن كسي هيچوقت حاضر نمي شوم روي پوستم نقاشي هايي با طرح گل و بلبل بكشن! توي مدتي كه آرايشگاه بودم اينقدر قيافه عجيب و غريب ديدم كه سرم سوت مي كشه!! چيكار كنم من شهرستاني و به قول خانم آرايشگر (كه دوره آرايشگري شو و توي تهران گذرانده بود) بي كلاس، به اين چيزها عادت ندارم!

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 8:12 بعد از ظهر | لینک  | 

از شوهرم خواستم که عیدی برایم کتاب بخرد٬ قبول کرد. عیدی امسال من شد کتاب جنس دوم سیمون دوبوار
نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 12:43 بعد از ظهر | لینک  | 

در اوج دلتنگی و آشفتگی و بی سر و سامانی به خانه ام بازگشتم...
نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 9:36 قبل از ظهر | لینک  |