يکي از پسرهای ايراني اينجا از هفته ی اولي که آمد اين جا با يک دختر چيني دوست شدند. انصافأ هر دو خيلي خوشند و به ديگران (با يک يا دو استثناء) هم خوش مي گذرانند. آدم از خنده مي برد از دستشان. انگليسي هر دو را که با هم جمع کنيد تازه مي شوند يک خارجي که دارد انگليسي حرف مي زند اما کم مانده درباره ی فلسفه هم برای همديگر وراجي کنند که مي کنند. خلاصه که با حالند در يک کلام
"چه غريب ماندي اي دل! نه غمي نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري"
ه.ا سايه
بعضی وقت ها دنبال یک شعر یا قطعه ادبی می گردم که حس و حال اون لحظه مو در قالب اون شعر یا اون قطعه بیان کنم و معمولا آنقدر در این کار جدیت نشان می دهم که موفق به انجام این امر مهم می شوم. الان شعر خاصی توی ذهنم نیست٬حوصله گشتن رو هم ندارم به هر حال می خواهم از وابستگی بسیار زیادم به اینترنت بکاهم( نمی دانم این را در چه قالب شعری می خواستم بیان کنم ؟!!)
*پ.ن.آهنگ اینجا رو از این پست وبلاگ زن نوشت برداشتم.
خوب می شه صورت مساله رو پاک کرد و ادعا کرد و نوشت که "من سودایی نیستم." دیگه هم به این مساله و نظر دیگران در این مورد فکر نکرد٬ اما با این حجم انبوه از سودا که هر لحظه محکمتر و قویتر از قبل به ذهن و جانم هجوم می آورد چه باید بکنم؟
چه كسي گفته كه هميشه بايد آقايان در صندلي جلوي تاكسي و يا هر وسيله نقليه عمومي ديگر بنشينند؟ چرا اين به صورت يك قانون غير قابل تغيير درآمده ؟؟ خسته شدم از بس در صندلي هاي عقب كنار دست آقايان به ظاهر محترمي نشستم كه براي بيان ابراز احساساتشان از هر فرصتي استفاده مي كنند! چون من امروز صبح حاضر نشدم در صندلي عقب تاكسي بنشينم تمام مدت نگاه مردي كه انگار به حق مسلم او تجاوز كرده بودم را بايد تحمل مي كردم و دردناك تر از آن نگاه سنگين زني بود كه با چشمهايش به من مي گفت نبايد اين قانون را زير پا مي گذاشتم!!
ديشب با شوهرم رفته بوديم سينما بلاخره فيلم چهارشنبه سوري را ديدم _ هميشه به خاطر اينكه فيلم ها توي سينماهاي شهرستان ها خيلي ديرتر از تهران به اكران در مي آيد شاكي بوده و هستم _ من منتقد سينما نيستم اما بازي گرم و روان هديه تهراني چنان من بيننده عادي را تحت تاثير قرار داده ، كه نمي توانم در مورد آن چيزي ننويسم. راستش نقش هاي هديه تهراني در فيلم هاي قبليش براي من با آن چهره سرد بازيگر و بدون هيچ ابراز احساسات زنانه اي در اكثر موارد غير قابل باور بود، اما اين نقش آنقدر قابل لمس و زنانه بود كه با تمام وجودم آن را درك مي كردم. هديه تهراني واقعا بازيگر توانايي است، انتخاب او به عنوان بهترين بازيگر نقش اول زن در جشنواره فيلم فجر به خاطر بازي در اين فيلم گواه اين نكته است.
"روش یکم: میروید پای منبر آخوند محل مینشینید، گوش میکنید، توجیه میشوید و تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنید.
روش دوم: یک کتاب مقدس میگذارید مقابلتان، میخوانید، روشن میشوید و تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنید.
روش سوم: با کمی پسزمینه ذهنی میروید سراغ کتب دینی و برهانها را بررسی کرده و بعد از قدری بحث و جدل با توجه به خصایص پیشفرض فطرت قانع شده، باور میکنید و تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنید.
روش چهارم: خودتان را از کلیه پیشزمینهها خلاص میکنید، همهچیز را از نو شروع میکنید و سنگبنای اعتقاداتتان را خودتان میگذارید، بعد از چند و چندین بار صفا و مروه بین دو سر طیف کافران و مؤمنان بالاخره صراط مستقیم را پیدا میکنید (البته نمیتوان از اثر پیشزمینههایی که به خیال خودتان حذف شدهاند چشمپوشی کرد) و تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنید.
روش پنجم: خودتان را از کلیه پیشزمینهها خلاص میکنید، همهچیز را از نو شروع میکنید. بعد از مدتی مطالعه و غور و غوص به این نتیجه میرسید که حقایق موجود برایتان قانع کننده نیست، یقیناً اشکال از اندیشمندان ابله قبل از شماست و چون شما بسیار متفکر هستید چهارچوبی برای خودتان اختراع میکنید و داخل آن چهارچوب باورها مینشینید و پنجرهها را بسته نگاه داشته تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنید.
روش پنجم: همهچیز را از نو شروع میکنید ولی هر چه بیشتر میخوانید بیشتر نمیفهمید و به جد و آبای دایره مجهولات همیشه در حال گسترش فحش میدهید. هیچچیز بدیهی نیست و هیچچیز قابل اثبات نیست. به نظر میآید جهان روی یک کوه ژلهای بنا شده است. تا آخر عمر در تاریکی کورمال کورمال به دنبال کلید چراغ میگردید، آن هم در عصری که هنوز لامپ اختراع نشده است.
روش ششم: از پنجره طبقه سیزدهم میپرید بیرون."
پ.ن. من که با روش ششم موافقم!
مدت هاست که توی یک کلاس درس و پشت نیمکتهای آن ننشستم. تمام بدنم کوفته و خسته ست از بس توی این چند روز روی صندلی های سخت و ناراحت کلاس٬ کج و کوله نشستم٬ من چطور توانستم چهارده سال روی این صندلی ها بنشینم؟
یادش به خیر پارسال برای بار اول به نمایشگاه کتاب رفتم! ( برای این کار هیچ توجیهی ندارم. همه شرایط و از همه مهمتر بی انگیزگی خودم با وجود علاقه بیش از حدم به کتاب باعث شد که من تا پارسال نتوانم به نمایشگاه کتاب بروم) تجربه اولم بود٬ تمام مدت را بین سالن ها و غرفه های شلوغ کتاب گیج می خوردم و تنه های جانانه میل می کردم. الان که فکر می کنم با وجود داشتن یک بن پنجاه هزار تومانی برای خرید کتاب به غیر از مقادیر زیادی نرم افزار گلهای بهشت و بازیهای کامپیوتری٬طالع بینی های چینی و هندی و یک کتاب دو جلدی قطور در مورد روح (باور کنید حتی اسم کامل آن را به خاطر ندارم) برای میزبانم و خواهرها و خواهرزاده های میزبانم و چند کتاب برای هدیه چیز زیاد و به درد بخوری نخریدم!! راستی امسال نمایشگاه کتاب چطوری بود؟
توي اين هفته اي كه من نبودم همه چقدر پر كار بودند! ديشب آمدم.اول به خودم گفتم كه چند روزي نمي نويسم تا از اين حال و هوا بيرون بيايم، اما ديدم نمي توانم. در حال حاضر از لحاظ عاطفي به شدت دچار تزلزلم، هر چند كه من در اين مورد زياد مزه ثبات را نچشيده ام! خوب من دلتنگم، گلايه دونيم هم به شدت لبريزه!
لعنت بر هر چي كفش پاشنه بلنده! ديروز پدرم دراومد٬حسابي قاتي كرده بودم.آخه كي تا حالا با كفش پاشنه بلند رفته پياده روي كنه؟ دلم مي خواست كفشا رو در بيارم بندازم دور٬ من اصلا سر در نميارم چرا يه لحظه اغفال شدم و اين كفشا رو خريدم! از بحث كفش كه بگذريم بايد خدمت دوستاي خوبم عرض كنم كه چند روزي نخواهم بود٬ مي رويم مسافرت البته رو به ولايت! اگر آنجا توانستم براي رفتن به كافي نت هزار و يك بهانه جور كنم٬ چون شما كه مي دونيد من اگه مثلا به مادر شوهرم بگم مي خوام برم كافي نت تا در وبلاگم چيزكهايي بنويسم و به دوستاي مجازيم سر بزنم چه وضعيتي پيش مياد! بنابراين بي خيال ميشم. سعي مي كنم به دلايلي ديگر ازخانه بيرون آمده و به كافي نت هاي دنج و خلوتي كه طي گشتن هاي بسيار زياد٬خودم كشف كردم بروم و چند ساعتي رو خوش باشم در غير اينصورت بايد وقتي برگشتم خونه٬ گرد و خاك اينجا رو با بولدزر(اگه اشتباه نوشتم بگين سريع درست كنم تا بيشتر از اين ضايع نشم!) جمع كنم. دور و برم پر از اشغال پفك و شكلات و چيپسه! آخه مي دونين من صبحا به جاي صبحانه شكلات و پفك مي خورم و چه بسيار سرزنش هايي كه در اين رابطه من بيچاره از كس و نا كس نشنيده ام. خدايا من حتي خرت و پرت هام رو هم جمع نكردم٬ الان كه شوورم بياد!!
من با توام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با توام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام توام ، بکش به راهم
همپای توام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه ! بی شماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه ! سفید ؟ نه ! سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ
(سیمین بانوی بهبهانی )
نمي دانم شايد بعضي وقت ها سكوت بهترين گزينه انتخابي باشد يا شايد ننوشتن و به روز نشدن بهترين راه حل ممكن باشد. ذهنم در گير مسايل مختلف است، نمي توانم نسبت به خيلي از آنها بي تفاوت باشم . بحث جديدي در وبلاگ نرد در ارتباط با دوستی كه برايم بسيار عزيز است مطرح شده است، آگاهي از كليات زندگي او آشفته ام ساخته است. همچنان در گير اين مساله هستم كه رسالت وبلاگ من در وبلاگستان چيست؟
*وقت كرديد سري به وبلاگ روزمره بزنيد، در پست "يك گام به پيش؟" لينك هاي جالبي هست. در مورد كودك آزاري هم چند تا پست بسيار جالب و تكان دهنده نوشتند.
با همين چشم ، همين دل
دلم ديد و چشمم مي گويد
آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است ،هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زيباست ،زيباست ،زيباست
و هيچ چيز همه چيز نيست
و با همين دل ، همين چشم
چشمم ديد ، دلم مي گويد
آن قد كه زشتي گوناگون است ،هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زشت است ، زشت است ، زشت است
و هيچ چيز همه چيز نيست
زيبا و زشت ، همه چيز و هيچ چيز
و هيچ ، هيچ ، هيچ ، اما
با همين چشم ها و دلم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است
از همه كوچكتر
و با همين دل و چشمم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شايد همه آرزوها بزرگند ، شايد همه كوچك
و من هميشه يك آرزو دارم
با همين دل
و چشمهايم
هميشه
"مهدی اخوان ثالث"
"اگر تو زخم زني به كه ديگري مرهم
و گر تو زهردهي به كه ديگري ترياك"
