ديروز با دوست و همكار سابقم تلفني صحبت كردم، مركز تصويربرداري كه هر دو در آن كار مي كرديم بعد از يكي دو ماه تعطيلي دوباره شروع به كار كرده، البته با شرايط كارفرماي جديد! تقريبن با همان تركيب سابق بچه ها دوباره مشغول به كار شدند. كار فرماي جديد به بچه ها گفته:" خدا رو شكر مي كنم كه منظم ترين مجموعه كاري را تحويل گرفتم و خدا رو شكر كه به جاي كسي آمدم كه پرسنل او اينقدر با احترام و خوبي از او ياد مي كنند ...."
از ديروز به خاطر دوستم خوشحالم، مشغول به كار شدن روحيه اش را بهتر مي كند، خدا را شكر! دوستم مي گفت كه جاي من خاليه، يادش به خير دلم براي افطاري هاي اونجا خيلي تنگ شده...
*چرا ما قدر خيلي ها رو بعد از نبودن و يا رفتن شان مي دانيم؟
*شبكه كردستان براي ماه رمضان امسال سريال "براي آخرين بار" را دارد پخش مي كند!
مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده یی
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظربازی که تو آغاز می کنی
....
"احمد شاملو"
مثل همه وقت هاي اينطوري نمي توانم منظم و منسجم فكر كنم و يا بنويسم!
مي خواستم در مورد واكنش همسرم در رابطه با وبلاگ نويسيم، بنويسم. يك شب بدون هيچ مقدمه اي شوهرم را صدا زدم و وبلاگم را به او نشان دادم، وبلاگ خودم و دوستانم (آقاي ايپكچي، چند ضلعي نور ...). همسرم گفت كه:"صرف داشتن وبلاگ و پيداكردن دوستاني در دنياي مجازي، چون مي دانم كه تو با چه ديد و هدفي به اينترنت نگاه و از آن استفاده مي كني براي من خيلي باارزشه، اما اينكه تا حالا همچين چيزي رو از من پنهان كردي ناراحت كننده ست گه لاويژ! تو خودت اين را بهتر از هر كسي مي داني كه من هرگز در مورد مسايل شخصي تو كنجكاوي نمي كنم، چون كه فكر مي كنم با اين كارم ممكن است تو را آزار بدهم و به خاطر همين احترامي كه براي دنياي تو قايلم، انتظار داشتم كه تو من را به خودت نزديكتر بداني و..."
شايد واكنش شوهرم براي من٬ يه جورايي قابل پيش بيني بود...
"دلم از خيلي روزا با كسي نيست
تو دلم فرياد و فريادرسي نيست
شدم اون هرزه گياهي كه گلاش
پر پر دستاي خار و خسي نيست
ديگه دل با كسي نيست
ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده
ديگه خار و خسي نيست
..."
فريدون فروغي
"امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت
وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نكني خيال خود را بفرست
تا در نگرد كه بي تو چون خواهم خفت
اي مه من ، اي بت چين، اي صنم
...
تا به تو دادم دل و دين، اي صنم
بر همه كس گشته يقين، اي صنم
من ز تو دوري نتوانم ديگر
جانم وز تو صبوري نتوانم ديگر
بيا حبيبم
بيا طبيبم
...."
اين تصنيف با صداي استاد شجريان و تار محمدرضا لطفي در سال 54 در حافظيه شيراز به مناسبت ياد روز حافظ برگزار شده است. شنيدن اين صدا و نوا هر بار جانم را به آتش مي كشاند!
روز جمعه امتحانم را دادم. سر جلسه امتحان يكي از همكلاسيهاي دوران دانشگاهم را ديدم. در اين سالها خيلي وقت ها ياد صورت نحيف و دستهاي لرزانش مي افتادم، روزي كه به من پيشنهاد دوستي داد را هيچوقت فراموش نمي كنم. روزگار ما را دوباره سر راه همديگر قرار داد، اينبار در نقش يك رقيب! نمي دانم كه تا چه حد حاضر به فداكاري هستم، من هم به هزار و يك دليل به اين شغل نياز دارم، اما از ته دل از خدا مي خواهم كه او در اين امتحان موفق شود.
*وبلاگم رو به شوهرم نشون دادم!!
