تبليغاتX
گلاویژ
اتاقی از آن من

اين پست  رو شايد بشه گفت چند هفته اي است كه در ذهنم دارم! فكرش را نمي كردم كه كار"گه لاويژ" يكسال نشده به اينجا برسد، اما خوب هر شروعي را، پاياني است.

حرفي براي گفتن ندارم يا مي شود اينطور گفت كه راهي براي بيان آنها پيدا نمي كنم، اينطور ادامه دادن باعث مي شود كه بين زمين و آسمان معلق باشم نسبت به اين حالت تعليق احساس خوبي ندارم. شايد درك من از وبلاگ و وبلاگ نويسي اشتباه بوده و يا رسالت داشتن يك وبلاگ را درك نكردم. براي كنكور سراسري شركت خواهم كرد و در مورد تنها چيزي كه در حال حاضر مطمئنم اينكه درسم را بخوانم. بنابراين با توجه به وقت كمي كه باقي مانده، فرصتي براي نوشتن وبلاگ و يا وب گردي نخواهم داشت. نخواهم نوشت نمي دانم تا كي... حداقل تا بعد از برگزاري امتحان كنكور! اما هميشه همان احساسي را كه نسبت به "گه لاويژ" داشتم را در قلبم نگه خواهم داشت، نوشتن در "گه لاويژ" و آشنا شدن با دوستان او براي من تجربه خوبي بود!

 

و در پايان از پونه عزيز به خاطر اينكه تا به آخر دوست گه لاويژ باقي موند ممنونم.

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 12:53 بعد از ظهر | لینک  | 

دیروز سالگرد ازدواجمان بود...

"در نهانخانه ي عشرت صنمي خوش دارم

 كز سر زلف رخش نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و مي خواره به آواز بلند

وين همه منصب از آن حور پري وش دارم

گر توزين دست مرا بي سر وسامان داري

من به آه  سحرت زلف مشوش دارم

گر چنين چهره گشايد خط زنگاري دوست

من رخ زرد به خونابه منقش دارم

گر به كاشانه ي رندان قدمي خواهي زد

نقل شعر شكرين و مي بيغش دارم

ناوك غمزه بيار و رسن زلف كه من

جنگها با دل مجروح بلا كش دارم

حافظا چون غم و شادي جهان در گذر ست

بهتر آنست كه من خاطر خود خوش دارم"

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 3:15 بعد از ظهر | لینک  | 

در حال مطالعه كتاب رفع تبعيض از زنان نوشته خانم مهرانگيز كار هستم كه در آن به مقايسه ي كنوانسيون رفع تبعيض از زنان با قوانين داخلي ايران پرداخته شده است.

اين كنوانسيون در سال 1979 ميلادي توسط مجمع عمومي سازمان ملل متحد تصويب و براي امضاي كشورها مفتوح شد. دولت ايران هنوز به اين كنوانسيون ملحق نشده است و موضوع همچنان مورد بحث مدافعان و مخالفان است. با توجه به ديدگاههاي زنان در مجلس هفتم و اكثريت زناني كه در دولت نهم عهده دار مشاغل حساس در ارتباط با زنان هستند٬ پيوستن به اين كنوانسيون مشكل و يا مي شود گفت كه محال به نظر مي آيد!

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 12:44 بعد از ظهر | لینک  | 

فعل معلومي است:

"دوستت دارم"

كه حرف ندارد،

حرف اضافه.

دوستت دارم!

و تو كه نباشي،

مصدري مي ماند و من

_ كه فاعلي بي خاصيتم _

و حرف هاي اضافه دوروبرم را شلوغ مي كنند.

 

من از شدن بيزارم

"شدن" يعني تو نيستي

و صرف مي شود زمان حال

در فعل هاي بي قاعده اي

كه فقط

با مرگ و مير و كشتن و رفتن

جمله مي شوند.

شدن، پايان جمله هاي مجهولي است

كه جاي دفتر شعر من

روزنامه ها را سياه مي كنند.

من از "شدن" بيزارم.

آسيه اميني

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 12:42 بعد از ظهر | لینک  |