امروز سر كلاس ضعف كردم، براي چند لحظه هيچ جا رو نتونستم ببينم،چشمام سياهي رفت و رنگم مثل گچ شده بود، بلاخره كارم به خوردن آب قند كشيده شد.آخه امروز خيلي خسته شدم اما واقعيتش اينه كه هر چي بيشتر تلاش مي كنم احساس مي كنم كه كمه!
نگفتم براتون؟!! من و ني ني م سه روز در هفته رو از ساعت هفت صبح تا هشت و نيم شب سر كلاس كنكوريم، دوباره از صفر شروع كرديم با هم! قراره به مامانش كمك كنه تا مامان سال آينده اون رشته اي رو كه مي خواد در دانشگاه ادامه بده!! بايد از همين الان تلاش و كوشش رو ياد بگيره!
هنوز نيامده تمام وجودم رو داره تسخير مي كنه،دارم احساسش مي كنم با تمام سلولهاي تنم! تغييراتي كه هر روز در جسمم به وجود مي آيد...لبريز از حس مادر شدنم...چه حس شيريني...
عزيزترين من به دنيا بيا و با آمدنت شادي زندگي مامان و بابا رو دو چندان كن!دلم براي ديدن صورت قشنگت، براي دستهاي كوچولوت لك زده...
دوشم نويد داد عنايت كه حافظــــــــــا
بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم
هميشه معتقد بودم (البته تا اين چند روز پيش) كه انسان اگر خودش بخواهد و اراده كند، مي تواند بر تمام مشكلات غلبه كند. روز شنبه رفتم براي ثبت نام در كلاس كنكور، چيزي حدود يك ميليون تومان به حساب موسسه واريز كردم تا بتوانم در اين كلاس ها شركت كنم! پدر پيري با دخترش آمده بود ثبت نام و مي گفت كه فقط پنجاه هزار تومان دارد اگر كه امكانش باشد فعلن همين مقدار را از او قبول كنند تا دخترش بتواند در كلاس ها شركت كند، بقيه پول را قسطي به موسسه پرداخت مي كند.خانمي كه مسول ثبت نام بود و تا آن موقع با لبخندي شيرين به سوال هاي مراجعه كنندگان پاسخ مي داد با عصبانيت گفت كه نمي شود آقا براي من مسوليت دارد حداقل بايد نصف هزينه كلاس ها را به حساب واريز كني تا ببينيم براي بقيه ي آن مي شود كاري كرد يا نه؟
براي من هم تهيه اين پول چندان آسان نبود، اما به هر حال من اين پول را پرداخت كردم. براي همين درك نگاه عصباني پيرمرد با ديدن فيش مبلغ واريزي به من كار مشكلي نبود. دارم به موضوع انشاي دوران مدرسه ام فكر مي كنم، همان موضوع انشاي معروف "علم بهتر است يا ثروت"و به اينكه آن دختر آن روزها علم را بهتر و برتر مي دانسته يا ثروت را؟ و الان كه به خاطر ثروت از كسب علم محروم مانده چطور فكر مي كند؟
چقدر اين روزها تلخم...
