تبليغاتX
گلاویژ - دوباره بهار!
اتاقی از آن من

نمي دونم چرا با اومدن فصل بهار احساساتم فوران مي كنه! حال خوبي دارم يه جورايي سرمستم،سر خوشم...دلم مي خواد بي دريغ به همه محبت كنم و همه رو با خودم توي اين خوشي شريك كنم، دلم مي خواد برم توي كوه و دشت و ساعت ها كنار يه گل بنشينم يا به صداي آب گوش بدم، موهام رو به دست باد بدم تا باد اونها رو نوازش كنه... حس عجيبيه انگار كه تازه به دنيا اومدم يا اينكه خون تازه ايي توي رگهام جريان پيدا كرده! دوباره و هزار باره عاشق مي شوم. شوهرم مي گفت:" كاشكي كه هميشه بهار بود گلاويژ!"

 

*ديشب يه بچه مارمولك بيچاره كه راهش رو گم كرده بود، مهمون ما بود. اما متاسفانه ما رسم مهمان نوازي رو به جا نياورده و اجبارن ايشون رو از خونه بيرون كرديم. البته بنده در اين امر هيچگونه دخالتي نداشتم و تمام صحنه تعقيب و گريز شوهرم و مهمون ناخونده مون رو از بالاي اوپن آشپزخانه ناظر بودم!!

نوشته شده توسط گلاویژ در ساعت 3:10 بعد از ظهر | لینک  |