مي خواستم در مورد تجمع 22 خرداد پارسال بنويسم و اينكه چطور شد مني كه پارسال خودم را به هر آب و آتشي زدم تا بتوانم در اين مراسم شركت كنم،حتي يادم نبود كه چند روز پيش درست يكسال از آن تجمع و حواشي آن گذشته ... چطور توانستم فراموش كنم كه در آن روز چه بر خواهرهاي من گذشت؟!! اما فراموش كردم و فراموشي از نظر من گناهي ست نابخشودني!
تصميم گرفتم تا فراموش نكردم(!!) در مورد انتخابات مجلس هشتم و اينكه بلاخره چكار خواهيم كرد، بنويسم. واقعيت اينكه نمي خواهم/نمي توانم در اين مورد بي تفاوت باشم! درباره ي اين پست وبلاگ خانم مسیح علی نژاد با شوهرم حرف زدم، او هم از سال 76 گفت و دوران دانشجويي خودش و اينكه تا نصفه هاي شب در ستاد تبليغاتي " محمد خاتمي" با دوستانش بيدار مي ماندند و بعضي از شبها هم همانجا مي خوابيدند، چون به كارشان ايمان داشتند. از خاتمي مي گفت و شور و نشاطي كه آن روزها همه را دربر گرفته بود، از "زندگي سبز" و مقنعه هاي سبز و از گل هايي كه روز آخر تبليغات بين مردم پخش مي كردند. وقتي از گذشته مي گفت چشمهايش برق مي زدند. او با اينكه خسته ست و با اينكه حرفهايش گاهي اوقات بوي ياس و نااميدي مي دهد، اما از برق چشمهايش معلوم است كه هنوز به جان گرفتن دوباره ي اصلاحات اميدوار است. من هم اميدوارم، اميدوارم به جان گرفتن دوباره ي خاطرات شيرين 15سالگي ام، وقتي كه براي اولين بار راي دادم و اين احساس شيرين كه من هم يكي از آن بيست ميليون نفري بودم كه در انتخاب خاتمي نقش داشتند. براي من مهم نيست ديگران در اين مورد چه قضاوتي دارند، "سيد محمد خاتمي"در زندگي من چيزي از يك اسطوره كم نداشت.
