امروز سر كلاس ضعف كردم، براي چند لحظه هيچ جا رو نتونستم ببينم،چشمام سياهي رفت و رنگم مثل گچ شده بود، بلاخره كارم به خوردن آب قند كشيده شد.آخه امروز خيلي خسته شدم اما واقعيتش اينه كه هر چي بيشتر تلاش مي كنم احساس مي كنم كه كمه!
نگفتم براتون؟!! من و ني ني م سه روز در هفته رو از ساعت هفت صبح تا هشت و نيم شب سر كلاس كنكوريم، دوباره از صفر شروع كرديم با هم! قراره به مامانش كمك كنه تا مامان سال آينده اون رشته اي رو كه مي خواد در دانشگاه ادامه بده!! بايد از همين الان تلاش و كوشش رو ياد بگيره!
هنوز نيامده تمام وجودم رو داره تسخير مي كنه،دارم احساسش مي كنم با تمام سلولهاي تنم! تغييراتي كه هر روز در جسمم به وجود مي آيد...لبريز از حس مادر شدنم...چه حس شيريني...
عزيزترين من به دنيا بيا و با آمدنت شادي زندگي مامان و بابا رو دو چندان كن!دلم براي ديدن صورت قشنگت، براي دستهاي كوچولوت لك زده...
