وقتي اين عكس رو توي وبلاگ خانم "مسيح علي نژاد" ديدم تا ساعت ها نمي توانستم قيافه اين بچه رو فراموش كنم. ياد وقت هايي افتادم كه دور از مادرم مجبور بودم با خانواده ي عموم زندگي كنم. چون دادگاه حضانت من رو بعد از پدرم به عموم داده بود، وقتي كه براي رفتن با مادرم التماس مي كردم تقريبن توي همين سن و سال بودم. اگر چه دوري من از مادرم چند ماه بيشتر طول نكشيد و مادرم با تحمل سختي و مشقت فراوان بلاخره توانست رضايت عموم و دادگاه رو براي گرفتن حضانت من به دست بياره، اما خاطره ي همين چند ماه دوري در ذهن من چنان نقش بسته كه هيچوقت قادر به فراموش كردن آن نيستم. آن روزها غم دوري مادرم چنان بر شانه هاي كوچكم سنگيني مي كرد و نمي دانم چرا اين عكس آن روزها را براي من دوباره زنده كرد!
ديشب در بخش خبري20:30 گزارشي كه با دوربين مخفي از برخورد با زنان و دختران بدحجاب گرفته بودند رو ديدين؟ مامورهاي اين طرح آنقدر "گلم" و "خانمم" و "عزيزم" به كار بردند كه من يكي خودم به شدت تحت تاثير قرار گرفته بودم و به اين عكس و به همه آنچه كه در وبلاگ ها ديده و يا خوانده بودم شك كردم!
*بعد از اينكه يكي دو هفته اي رو با سرما خوردگي گذروندم،امروز گفتم بروم بيرون يه هوايي بخورم، از ترس تا آنجايي كه امكانش بود(!!) شلوارم را پايين كشيدم تا مبادا كسي به كوتاه بودن آن گير بدهد، اما مثل اينكه فقط در تهران با بدحجابي برخورد مي كنند اينجا هيچ خبري نيست و شهر در امن و امان است!
**محض رضاي خدا يكي بگه توي اين مملكت چي داره مي گذره ؟
